داستانی برای شنیدن

مرا با اندوهم رها نکن زندانی ام کن با دستی که آفتاب می ریزد بردریچه ی زندانم بازگرد تا بسوزانی ام اگر مشتاق منی مشتاق من با سنگ هایم با درخت های زیتونم با پنجره هایم با گلم وطنم پیشانی توست صدایم را بشنو و تنها رهایم نکن محمود درویش-شاعر فلسطینی ما در روابط عاطفی […]

برای من شعر نخوان

بخش اول “تو را چه سود فخر به فلک بر فروختن هنگامی که هر غبار راه لعنت شده نفرین ات می کند تو را چه سود از باغ و درخت که با یاس ها به داس سخن گفته ای آنجا که قدم برنهاده باشی گیاه از رستن تن می زند چرا که تو تقوای خاک […]

روز(های)من

صبح گفتی: “من سه روز است که رفته ام” هر چه فکر کردم نفهمیدم “سه روز پیش”چند شنبه است ؟ “سه روز پیش”ساعت چند است؟ فقط دیدم درختان سر تکان دادند با باد همدست شدند و نوحه سرایی کردند باد با خودش خاطراتی که هرگز نداشتیم را آورده بود و هوووووو هووو هوو فریاد می […]