تو، نقاب ات نیستی(۲)

پیش نوشت : قبل از خواندن این نوشته لطفا اول به اینجا سر بزنید .

ملاقات من و روان شناس

امروز یادم افتاد که تو هم مدافع روان شناسان و طرفدار آنها هستی، مثل خیلی از افراد دیگری که ادعای فهم و کمالات دارند و براین اساس خیال می کنند می توانند به انسانهای دیگر کمک کنند، به همین خاطر تصمیم گرفتم یکی از خاطراتم را که مربوط به ملاقات با یکی از همین روان شناسان است ، برای تو بنویسم.

روزی به دیدار روان شناسی رفتم که در بین مردم به عنوان درمانگری خوش نام و مجرب شناخته شده بود . هدف من از این ملاقات کسب اطلاعات و کنجکاوی راجع به دانش روان شناسی بود و خودت بهتر می دانی که اعتقادی به کار روان شناس ها ندارم و باورم این است که هیچ کس به اندازه ی خود من نمی تواند به من کمکی کند اما از آنجایی که در دوره ی فعلی ما ،مردم به دانش روان شناسی بیشتر اهمیت می دهند و خواهان کسب آگاهی در این مورد هستند. تصمیم گرفتم برای کنجکاوی هم که شده چنین قرار ملاقاتی را ترتیب دهم .خلاصه اینکه وقتی به دیدن روان شناس رفتم وانمود کردم که افسرده هستم و نیاز به کمک دارم .

یادم می آید در اواسط جلسه روان شناس جمله ای به من گفت که هنوز هم وقتی به این جمله فکر می کنم بی اختیار به خنده می افتم . روان شناس به من گفت:

شما خود واقعی تان را با نقاب تان یکی فرض می کنید و به همین خاطر رنج می کشید(قبل از گفتن این جمله هم توضیحاتی درباره ی نقاب و این مهملات داد)

این روان شناس نادان که خودش را دانای کل هم فرض می کرد خیال کرد که با بازی با کلمات می تواند من را تحت تاثیر خودش قراردهد. وقتی این جمله راشنیدم ، یکباره و ناخواسته قهقهه زدم و پرسیدم :

الان خودم بودم یا نقابم؟ روان شناس با لحنی جدی و محکم در چشمهای من نگاه کرده و گفت:

نقاب ات

من پرسیدم حالا بگویید خود واقعی ام چه فرقی با نقابم دارد؟

روان شناس گفت:شما که حرف من را باور نکردید پس چرا می خواهید تفاوت آن دو را با هم بدانید؟

جواب دادم: نه اینطور نیست . صحبت های شما برای من بسیار جالب توجه بود لطفا ادامه دهید

روان شناس بعد از کمی مکث گفت: طبیعتا تفاوت های محسوسی بین خود واقعی و نقاب وجود دارد از جمله اینکه نقاب برای ما دوست داشتنی ست ولی خود واقعی مان می تواند دوست داشتنی نباشد و بعد هم اضافه کرد: خوب اجازه دهید در موردافسردگی شما صحبت کنیم و زیاد از موضوع اصلی دور نشویم .

من همچنان چندین بار اصرار کردم که :اول در مورد تفاوت خود واقعی با نقاب صحبت کنید .

روان شناس که معلوم بود دوست دارد کنجکاوی من را بیشتر تحریک کند و آن را بی پاسخ بگذارد تا دانا تر از من به نظر برسد گفت:

بگذارید واقعیتی را به شما بگویم و آن اینکه، من فکر نمی کنم بتوانم کمکی به شما بکنم

من گفتم : اما شما پول دریافت می کنید که در مقابل به من آگاهی و اطلاعات بدهید چطور ادعا می کنید که عاشق کمک کردن به انسانها هستید اما از دادن اطلاعات به آنها خودداری می کنید؟

روان شناس با حالتی حق به جانب گفت: همه چیز فقط پول و اطلاعات نیست

عصبانی شده بودم اما سعی کردم بر خودم مسلط باشم و خونسردی خودم را حفظ کنم در نهایت گفتم:

کاش اینقدر ادعا نمی کردید که حال بیماران را درک می کنید . من شما را از بین تعداد زیادی روان شناس انتخاب کرده بودم و حالا فهمیدم که شما حتی اصول اولیه ی ارتباط با بیمار را هم نمی دانید شما حتی برای جلب اعتماد من تلاش هم نکردید ومعلوم شد که فاقد صلاحیت در کارتان هستید.

بعد خیلی سریع اتاق را ترک کردم و در را محکم به هم زدم

خیلی خوشحال شدم از اینکه دست آن روان شناس پر مدعا را رو کردم . در تمام طول جلسه منتظر همین لحظه بودم که خودش فرصت را برای من مهیا کرد.چرا بیشتر مردم بدون اینکه کسی را محک بزنند ،اینقدر ساده لوحانه تحت تاثیر جذابیت های ظاهری او قرار می گیرند ؟

به طور کلی روان شناس ها آدم های سرگرم کننده ای هستند(خصوصا آنها که به شغل و علم شان بسیارعلاقه مند اند)من همیشه از مصاحبت با آنها لذت می برم . از طرفی آدم های قابل ترحمی هم هستند. آنها خیال می کنند که می توانند به انسانها کمک کنند و آنها را نجات دهند . وبا این توهم کودکانه ی شیرین روزگار می گذرانند .غافل از اینکه من و امثال من باهوش تر از این هستیم که اجازه دهیم شخصیت مان زیردست و ذهن و نگاه خطاپذیر آنها مثله شود .

خلاصه از من به تو نصیحت،خیلی روان شناس ها را جدی نگیر.

پی نوشت: ” نقاب” یا پرسونا یکی از اصطلاحاتی است که کارل گوستاو یونگ -روانپزشک و روان تحلیل گر سوئیسی از آن استفاده کرده بود . نقاب تنها یکی از وجوه شخصیت ماست : چهره ای که می خواهیم با آن در اجتماع شناخته شویم یا ظاهری که در اجتماع از خود نشان می دهیم درواقع نقاب ماست ولی از نظر یونگ این نقاب لزوما بد نیست و ما برای اینکه در کار و جامعه موفق باشیم ضروری است که نقاب بزنیم وبر این اساس یک سری نقش ها را برای خود انتخاب کنیم ازجمله مشاغل مختلف مثل پزشک، معلم،فروشنده،مدیر و… مشکل از جایی شروع می شود که بعضی افراد در فرایند رشد در جامعه به اشتباه تصور می کنند که نقاب شان خود واقعی آنها را منعکس می کند به عبارت دیگر ما به جای اینکه نقشی را برای حفظ بقا در اجتماع بازی کنیم تبدیل به آن نقش می شویم و این از نظر یونگ به این معنی بود که اگر ما تبدیل به نقش مان شویم جنبه های دیگر شخصیت ما امکان رشد پیدا نمی کنند . اگر ما به نقاب مان بیش از اندازه اتکا و اعتماد کنیم حالتی ایجاد می شود در ما به نام “تورم پرسونا”. در همین رابطه در کتاب نظریه های شخصیت تالیف شولتز و شولتز ترجمه ی یحیی سیدمحمدی (۱۳۹۰) می خوانیم که”خواه کسی نقش بازی کند یا به آن نقش معتقد شود،خود را فریب می دهد. در مورد اول ،این فرد دیگران را فریب می دهد،در مورد دوم،خودش را فریب می دهد”.

2 دیدگاه برای “تو، نقاب ات نیستی(۲)

  1. سلام آقای طاعتی مرفه
    درسته .
    تقریبا همیشه ارتباط با خودشیفته ها پایانش تراژیک میشه
    اتفاقا چقدر خوب که این کامنت رو ارسال کردید من توی پی نوشت توضیحات کوتاهی رو در مورد نقاب اضافه کردم.
    ممنون از شما

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *