روز(های)من

صبح

گفتی:

“من سه روز است که رفته ام”

هر چه فکر کردم نفهمیدم

“سه روز پیش”چند شنبه است ؟

“سه روز پیش”ساعت چند است؟

فقط دیدم

درختان سر تکان دادند

با باد همدست شدند و نوحه سرایی کردند

باد با خودش خاطراتی که هرگز نداشتیم را آورده بود

و هوووووو هووو هوو فریاد می کشید:

“بفرما نگاه کن”

“بفرما تحویل بگیر”

ظهر

به درس هایم فکر می کنم

به اینکه

دستم در تاریخ به خواب رفت

و پای ام در جغرافیا فلج شد

به اینکه

زبان تو را آنقدر دیر یادم دادند که دیگر

رفته بودی

به اینکه حافظه ام را از دست دادم هم فکر می کنم

اما نقطه ی طلایی بدبختی اینجا بود :

قرار شد یک شاگرد معمولی باشم

چون دنیا پر از معلول است و همیشه متوسط بودن

موجه تراست

بعد ازظهر

ندیدن تو از راه می رسد

و دلتنگی مثل بچه ای تخس جیغ می کشد و فرار می کند تا دنبالش بدوم

من هم خیلی وقت است که دیوانه شده ام و مثل تو به “نمی دانم کجا” رفته ام

اما هنوز شبیه معمولی ترین آدم ها به نظر می رسم

گذاشتم تا “خودم”برود

گذاشتم تا “خودم” آزاد باشد

از “خودم” جا ماندم تا شبیه معمولی ترین آدم ها به خواب بروم

غروب

همراه دیگ روی اجاق می جوشم و سردتر می شوم

و این حتما به خاطر نفرین خودم است که

رفته ولی همچنان صدا می زند:بیا

شب

مبهوت این اغواگر درستکارم

وقتی چادر سیاهش را پهن می کند

تا زیر چادر با “خودم” قرار بگذارم

فردا صبح

گفتی :

” من سه روز است که رفته ام”

پس آن “سه روز پیش ” که تو رفتی چرا تمام نمی شود؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *