موفقیت بازی کشف نسبت هاست

پیش نوشت: چند روز پیش یکی از مجلات قدیمی موفقیت (تقریبا ۱۱ سال پیش منتشر شده بود) رو بین دفتر های قدیمی پیدا کردم . گفتگویی با سهیل رضایی در این مجله دیدم که نظرم رو خیلی جلب کرد . یادم نیست ۱۱سال پیش که احتمالا این مصاحبه روخوندم دقیقا چه برداشتی نسبت به نظرات سهیل رضایی داشتم ( ای کاش همون موقع برداشتم رو نوشته بودم تا بهتر می تونستم تغییرات دیدگاهم در طول زمان رو با الان مقایسه کنم ) ولی مطمئن هستم نظری که ۱۱ سال پیش داشتم با برداشتی که الان دارم خیلی متفاوت بوده. امتیازی که خوندن کتاب ها و دفتر ها و مجلات و نوشته های قدیمی داره اینه که می فهمی چقدر نسبت به قبل تغییر کردی . من بخشی از این مصاحبه رو اینجا می نویسم و بعد برداشت شخصی خودم رو اضافه می کنم . طبیعتا ده سال دیگه هم این نوشته و درکی که ازش خواهم داشت مثل برداشت فعلی ام نیست.

موفقیت بازی کشف نسبت هاست

برای موفق شدن باید بدانیم که همه چیز نسبی است و مهم ترین عمل خلاق همین است.من اخیرا به این نتیجه رسیده ام که در اغلب مواقع نقاط قوت و ضعف برای انسان معنایی ندارد،بلکه انسان ها صرفا ویژگی دارند،ویژگی هایی که در بعضی مواقع مثبت عمل می کنند و دربرخی مواقع منفی.مثلا ما همیشه شنیده ایم که نظم و برنامه ریزی خوب است،اما مواقعی هم هست که نبود نظم و برنامه ریزی در یک کار کمک می کند به خلاقیت و آرامش بیشتر ، مواردی هم هست که نبود نظم و برنامه ریزی فاجعه می آفریند.باز هم می گویم که همه چیز نسبی است و کار ما این است که نسبت خودمان را با پدیده های مختلف پیدا کنیم چرا که موفقیت در واقع بازی کشف نسبت هاست . زمانی که نسبت خودمان با پدیده های مختلف را پیدا کردیم آن وقت می توانیم برنامه ای برای رشد شخصی طراحی کنیم که کاملا مبتنی بر ویژگی های فردی خودمان باشد…شعار من این است که اول کشف نظام طبیعت .بعدا ساختن نظام تربیت،قبل از تدوین هر برنامه ای ابتدا باید بررسی کنیم که کدام روش به ما جواب می دهد و این ممکن نیست مگر از طریق خودتحلیلگری .

من با توجه به دیدگاه سهیل رضایی سه مسئله رو اینجا تشریح می کنم :

ارزش گذاری ویژگی های فردی

میزان این ارزش گذاری ها

اهمیت ادراک عینی درمقایسه با ادراک مبتنی بر ذهنیات

ارزش گذاری ویژگی های فردی

اکثر ما آدمها عادت داریم یا بهتر است بگویم ظاهرا نیاز داریم ویژگی های شخصیتی خودمان را ارزش گذاری کنیم تا بتوانیم بگوییم نسبت به گذشته یا در مقایسه با دیگران چقدر بهتر و ارزشمندتر هستیم . مغز ما طبقه بندی کردن را دوست دارد و این ارزش گذاری (مجزا کردن خوب از بد)کار مغز را برای ارزیابی آسان تر می کند. به نظر می رسد این تقسیم بندی به خودی خود نادرست نیست بلکه تاثیری که چنین تقسیم بندی روی ما می گذارد مسئله ساز می شود . مسئله از جایی شروع می شود که ما در تعیین میزان ارزش گذاری خطا می کنیم.

میزان ارزش گذاری ها

ما معمولا واکنشی عاطفی نسبت به ویژگی های شخصیتی خودمان نشان می دهیم و گاهی آنها را بیش برآورد می کنیم. به طور مثال من اگر فرد منصف و راستگویی هستم به خاطر این دوصفت خوب بیش از حد لزوم احساس غرور و افتخار می کنم این یعنی من نسبت به ویژگی های خودم سوگیری دارم و میزان واقعی آنها را نمی توانم درست برآورد کنم .یا اگر صفاتی مثل ترسو بودن و تنبلی و اهمال کاری در من وجود دارد وزنی بیش از آنچه واقعا دارند به آنها می دهم . در واقع فکر می کنم واجد چنین صفاتی بودن فاجعه آمیز است و اشتباه بدتر اینکه این صفات خودم را به همه ی موقعیت ها تعمیم می دهم . همه ی این اشتباهات به این معنی است که من درک واقع بینانه ای از ضعف های خودم ندارم .در واقع ارزش گذاری بیش از اندازه توانمندی ها(اشتباهی که خودشیفته ها انجام می دهند) و بزرگ نمایی ضعف ها (کاری که افراد فاقد عزت نفس می کنند) خطا در تشخیص درست اندازه ها ی واقعی ست و همین خطا مبنایی برای تصمیمات غلط متوالی می شود .

اهمیت ادراک عینی در مقایسه با ادراک مبتنی بر ذهنیات

تعدادی از صاحب نظران در کتاب روان شناسی کمال ،بر لزوم اهمیت ادراک عینی تاکید کرده اند .افرادی همچون آلپورت،فروم،مزلو،یونگ و پرلز

ادراک عینی یعنی من می توانم برآورد دقیقی از موقعیت درونی(توانمندی ها و ضعف ها) و موقعیت بیرونی (امکانات و محدودیت های محیط پیرامون) خودم داشته باشم و نیازی ندارم به اینکه واقعیت را تحریف کنم تا با خواسته ها و انتظارات من سازگار شود . فردی که به ادراک ذهنی (یا بهتر است بگوییم ذهنیات خودش) متکی است آنچه می خواهد یا چیزی که انتظار دارد را می بیند اما فردی که ادراک عینی دارد واقعیت ها را همان طور که هستند می بیند . آلپورت در کتاب روان شناسی کمال در این مورد می نویسد: اشخاص بالغ برپایه ی ادراک یا تجربه ای شخصی،همه ی مردمان و تمامی موقعیت ها را نیک یا بد نمی پندارند و واقعیت را همان گونه که هست می پذیرند.به عنوان مثال فردی که درکی عینی از توانمندی ها و ضعف های خودش دارد می داند که در موقعیت های پرتنش و استرس زا کدام تصمیم با توجه به شرایط انتخاب بهتری خواهد بود . چنین فردی احتمالا از خودش می پرسد:آیا توانمندی های فعلی من متناسب با این شرایط استرس زا هست یا نه ؟ آیا آنقدر در مدیریت استرس مهارت دارم که اگر در چنین وضعیتی کاری مهم به من محول شد آن کار را با کمترین خطای ممکن انجام دهم؟یا اینکه چون چنین مهارتی ندارم و در بربر استرس به شدت آسیب پذیر هستم بهتر است مسئولیت این کاری مهم را به فرد دیگری واگذار کنم ؟یا اینکه اگر در موقعیت باثباتی هستم تا کجا و چقدر می توانم در کارم بهره وری داشته باشم ؟

در نهایت کشف نسبت ها به چه معناست؟

کشف نسبت ها یعنی تشخیص و ارزیابی دقیق نوع و میزان امکانات(توانمندی های خودم و فرصت های دنیای بیرون) و محدودیت ها(ضعف ها ی خودم و تهدیدها و کمبودهای دنیای بیرون ) و این تشخیص و ارزیابی چیزی نیست جز درک عینی واقعیت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *